خاطرات باران در 14 ماهگی
عزیز دلم ،بارانم...
مامانی الان که دارم اینا رو برات می نویسم دقیقا 13 ماه و 17 روز سن داری. دیگه کامل میتونی راه بری و بدو بدو بکنی کلی هم باهم بازی میکنیم و من دنبالت میکنم و تو با ذوق میدویی و خودتو قایم میکنی و شروع میکنی به خندیدن
هشتمین مرواریدت هم این ماه جونه زد گلم ،مبارک باشه نفسم
بازی لی لی حوضک و کلاغ پر و یاد گرفتی . یاد گرفتی وقتی میگیم بارران الله اکبر کن زودی دستات و میبری کنار گوشت مثلا داری نماز میخونی،موقع نماز خوندن دیگران هم کلی اذیتشون میکنی و یا مهر و برمیداری و در میری یا سوار سر و کولشون میشی
اعضای صورت کامل یاد گرفتی وقتی ازت میپرسیم با دست اشاره میکنی به گوش هم میگی: گو!
دختر گلم خیلی هم ددری شدی تا حوصله ات سر میره میری سمت در و میگی : بابا ددر ، بعدش هم شروع میکنی به بای بای کردن.
هر وقت بازی کردنت تموم میشه اسباب بازیها توجمع میکنی و یکی یکی می اندازی تو سبد و بعد برا خودت دست میزنی..
کلماتی که تو این ماه کامل میتونی تلفظ کنی: ماما، مامانی، بابا، آبا(آب)، ددر(گردش)
معنی گرما و ارتفاع و چیزای خطرناک و میدونی و زود میگی: جیز
عاشق موسیقی و آهنگی و تو ماشین خودت صدای موسیقی و زیاد میکنی و شروع میکنی به نانای کردن... تو ماشین خودت چراغای ماشین و روشن میکنی ،برف پاکن و میزنی، درها و قفل میکنی،آینه رو تنظیم میکنی و دیگه چیزی نمونده که خودت رانندگی هم بکنی!!!
راستی نفسم تو این ماه دو بار مریض شدی و سه روز تمام تب داشتی و حسابی مارو نگران کردی...
حلقه های هوشت و تقریبا یاد گرفتی بچینی ولی هنوز به ترتیب بلد نیستی این کارو بکنی ، از بلز هم خیلی خوشت میاد و بعضی وقتا باهاش نوازندگی میکنی... راستی برجهای قشنگی هم با لوگو درست میکنی ولی خراب کردن اونا رو بیشتر دوست داری
دیگه باید سه جفت کفش جلو در خونمون جفت شده باشه...
اینجام داری به حسابهای بابا رسیدگی میکنی...

جعبه دستمال کاغذی هم از دستت در امان نیست مامانی...

وقتی مامان و بابا یادشون میره پول تو جیبی باران بدن این میشه نتیجه اش....
از این عروسکت هم حسابی میترسی!!!



خاطرات باران در 14 ماهگی
