خاطرات 15 ماهگی دخترم
سلام گل مامان، ببخش که این روزا دیر به دیر به وبلاگت سر بزنم خیلی دلم میخواد که هر روز و هر دقیقه از شیرین ترین روزهای کودکیت و برات ثبت کنم ولی مامانی اینقدر شما شیطون شدی که من کمتر برای کاری وقت پیدا میکنم...
هر روز که میگذره شیرین تر و دلبر تر میشی عزیزم ،قند تو دل من و بابایی آب میشه وقتی مدام تو خونه با صدای بلند میگی ماما ... بابا.... و ما هم میگیم جانم ، و تو باز تکرار میکنی و این کار تقریبا برات مث یه بازی شده و خودتم کلی ذوق میکنی.
هر وقت ازت میپرسم: باران عمر من کیه؟ جواب میدی: من من
باران نفس من کیه؟ میگی: من من
کلماتی که این ماه یاد گرفتی: جو جو ، ببر،آب، گوش، دماغ( د د) ، چش (چشم)، ات(اتل متل توتوله)
این روزا شیطونیت خیلی بیشتر شده همش روی مبل و میز و تخت و صندلی میگردی و من مدام باید حواسم بهت باشه که خدای نکرده نیفتی
با کارایی که هر روز انجام میدی من و کلی شگفت زده میکنی ، بیشتر حرفهایی که میزنم و دیگه متوجه میشی. مثلا وقتی میگم: باران بیا بازی کنیم دستم و میگری و من میبری اطاقت یا وقتی میگم بریم اطاق باران ،بازم همین کارو میکنی،الهی من فدات بشم عسلم
البته این روزا یه کمی هم بد اخلاق و بهونه گیرم شدی مامانی که فکر میکنم بخاطر دندونهای نیشته که دیگه چیزی نمونده جوونه بزنه
هر وقت میریم بیرون دیگه نمی خوای تو بغل من یا بابایی باشی فقط دلت میخواد که خودت راه بری برا همین باید همش مواظب باشیم که زمین نخوری و بدوییم دنبالت...
اینم چند تا از عکسای روزای برفی شهرمون و اولین باری که من جرات کردم و اجازه دادم تو رو تو این هوای سرد از ماشین پیاده کنیم...



همش میخواستی از دستمون فرار کنی و خودت قدم بزنی، الهی من فدات بشم عسلللللللم



چه ناز خوابیدی نفسم..

عسلم داره عروسکشو سر میده






خاطرات 15 ماهگی دخترم 

