آخرین خاطرات سال 93
آخرین روزهای سال 93 هم در حال سپری شدنه ، یه سال پر از خاطرات تلخ و شیرین، و تجربه دومین عید در کنار قشنگترین هدیه زندگیم...
چقدر همه چیز داره زود میگذره و باران عزیزم بزرگ و بزرگتر میشه ،سال پیش این موقع فقط سه ماه داشتی عزیزم ولی الان یه خانوم ناز 15 ماهه شدی و چقدر زود گذشتن روزهایی که میخواستم تا ابد ادامه داشتن و تموم نمیشدند و شیرینی هر لحظه در کنار تو بودن رو با دنیا عوض نمیکردم ، و چه روزهایی که هر لحظه اش به اندازه یک سال بود...
ولی الان که دارم اینها رو مینویسم زیاد حالم خوب نیست آخه دو روزه که شدید سرما خوردی و بیحالی
الهی بمیرم مامانی انشالا که زود خوب بشی این چند روزه خیلی اذیت شدی همش داری سرفه میکنی و نمیتونی راحت بخوابی ، روز چهارشنبه سوری حتی نتونستم یه دونه عکس ازت بگیرم آخه همش گریه کردی و من و شما همش تو خونه بودیم و از آتیش بازی و برنامه های چهارنبه سوری امسال هیچی نتونستیم ببینیم ، عیب نداره نفسم فدای سرت تو فقط زود خوب شو
سفره هفت سین و با کلی مشکل و بهونه گیری های شما بالاخره تونستم آماده کنم ، عکساشو تو پست بعدی برات میذارم...
باران عزیزم ،امیدوارم سال جدید ، سالی پر از شادی و سلامتی برات باشه و مامان و بابا بتونن شکرانه وجود نازنینت رو بجا بیارن و باغبان خوبی برای تو گل زیبای هستی شون باشن ، دوست دارم عزیزم...
و در آخر سال نو رو به همه عزیزانی که این وبلاگ رو میخونن تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از خیر و برکت رو پیش رو داشته باشن. سال نو مبارک


آخرین خاطرات سال 93 
